جمعه 87/10/6

امروز برنامه تخت جمشيد دارم، از چند روز پيش تصميم گرفتم اگر جمعه شيراز موندم حتماً برم يه سري به پرسپوليس بزنم. ديشب از مأمور حراست مهمانسرا (مهمانسراي شرکت گاز) پرسيدم اگر يکي از اينجا بخواهد بره تخت جمشيد بايد چي کار کنه؟ اينطور راهنمائيم کرد : "اول از فلکه گاز سوار شو ترمينال کار انديش، از آنجا برو مرودشت، از آنجا هم برو تخت جمشيد.

صبح ساعت 8 از خواب پاشدم، هنوز يه کم خوابم ميومد (شب قبل از خواب بلند شدم و تا ساعت 3:30 خوابم نبرد) واسه همون هي اينور اونور کردم و بالاخره ساعت 8:30 از رختخواب در اومدم بيرون و رفتم يه اصلاح کردم، لباس پوشيدم و همه وسايل و از ساک در آوردم و هرچي که براي يه سفر کوتاه لازم بود ريختم اون تو.

از مهمانسرا زدم بيرون، اول رفتم به يک مغازه واقع در فلکه گاز و دو تا آب ميوه (آناناس و انبه) و 200 گرم ژامبون و نون خريدم. بعد از خريد از مغازه رفتم دور ميدان سمت شرق فلکه گاز ايستادم و اولين ماشيني که اومد گفتم ترمينال و سوار شدم. براي اينکه مطمئن بشم بعد از رسيدن به ترمينال رفتم داخل و از يکنفر پرسيدم چطور برم تخت جمشيد؟ و در جواب همان جواب حراست مهمانسرا را داد، فقط گفت هم با سواري (1200 تومان) مي توني بري مرودشت هم با ميني بوس (300 تومان). قيمتها زياد فرق نمي کرد از آنجا که هم وقت داشتم هم مي خواستم اين سفر کمي سنتي تر بشه تصميم گرفتم با ميني بوس برم.

ترمينال ميني بوسها روبروي ترمينال اتوبوس ها بود. بليط خريدم و سوار ماشين شدم. ميني بوس از ضلع جنوب ترمينال انداخت و از اولين خيابان رفت به سمت شمال و از چهارراه حافظيه که ورزشگاه حافظيه و دانشگاه ادبيات سر اون چهارراه است گذشت و همينطور به راه خودش ادامه داد تا از کنار پارک زيبايي به نام کوهپايه نرسيده به دروازه قرآن عبور کرد، به محض اينکه از دروازه قرآن گذشتيم، تابلويي زده بود تخت جمشيد 55 کيلومتر، نقش رستم 55، تهران 900، قم 870 ساعت در حال حاضر 9:30 بود. ميني بوس در جاده اي به سمت شمال، آباده و اصفهان در حال حرکت بود تا اينکه بعد از مدتي مسير مرودشت از جاده اصلي جدا شد و به سمت شرق يعني سمت راست تغيير مسير داد. اونطور که من فهميدم مرودشت در شمال شرقي شيراز واقع شده.

در مرودشت، ميني بوس توقف کرد و من هم به همراه بقيه مسافران از ماشين پياده شديم. بعد از پياده شدن از يکي از اهالي مرودشت پرسيدم از کجا سوار ماشين هاي تخت جمشيد بشم؟ گفت، از داخل شهر به سواري ها بگو تخت جمشيد اگر دربست بخواهي بري حول و حوش 1500 تومان در مي آد. از آنجا که امروز خدا با من يار بود، به اولين ماشيني که گفتم تخت جمشيد نگه داشت و سوارم کرد. کمي جلوتر چند تا دانشجو هم براي دانشگاه آزاد مرودشت سوار کرد. تاکسي از داخل شهر و از کنار شهرداري مرودشت گذشت. دانشگاه آزاد انتهاي مرودشت ، تقريباً در شمالي ترين نقطه مرودشت قرار داشت. دانشجو ها پياده شدند و رفتند ولي تاکسي من را تا جلوي درب تخت جمشيد رسوند و 600 تومان کرايه گرفت.

تا اينجا که خيلي عالي بود، رفتم بليط ورودي (500 تومان) و يک کتاب گران قيمت به مبلغ (10000 تومان) مصور به نام راهنماي مستند تخت جمشيد خريدم و راه افتادم سمت داخل تخت جمشيد. از پله ها که مي خواستم بالا برم يک عده دانشجو لوس و سوسول جلو در ايستاده بودند که هرهر کرکر مي کردند، يه دختر لوس تري هم واسشون داشت اعاده فضل مي کرد راهم را کشيدم و رفتم بالا يه اتاقکي که اگه اشتباه نکنم بارگاه ملل نام داره که سمت جنوبش دو مجسمه با سر انسان و بدن گاو و بال عقاب هست و روي اون سر کتيبه به زبان هاي بابلي، فارسي باستان و عيلامي نوشته شده است رد شدم و رفتم پاي دو مجسمه ديگر که کله عقاب و پاي شير داشتن بعد دو سه تا عکس انداختم و رفتم نشستم همون بغل ها.

کتابي که خريده بودم را ورق زدم و کمي هم از ژامبون ها خوردم، تا يه ته بندي شده باشه. سپس به سمت سالن آپادانا راهي شدم. هنوز چند تا از ستون هاي اين قسمت پا بر جا بود، حيف که اينجا خراب شده واقعاً عظمتي داره، هنوزم خيلي با شکوهه. سقف اينجا چوبي بوده و واسه همون سوخته و از بين رفته ولي جاهايي که از سنگ بوده خيلي هاش باقي مونده. ديوارها هم از خشت بوده که به مرور زمان شسته شده و از بين رفته.
به سمت کاخ تچر (کاخ داريوش شاه) راهي شدم. اينجا معدن کتيبه ها بود فکر کنم خونه خود شاه هم همينجا بوده، ولي کاخ آپادانا جايي بود که مهماني مي دادند بالاخص مهماني هايي که جهت جشن نوروز برگزار مي شده.

از تچر به سمت کاخ هديش که کاخ خشايار شاه بوده رفتم. از هديش هم به سمت حرمسرا که در حال حاضر موزه شده رفتم. به علت گرسنگي رفتم يه گوشه و بقيه ساندويچ را با آب ميوه انبه خوردم خيلي حال داد.
 بغل پله هاي شمال کاخ آپادانا ايستاده بودم که يک گروه را که راهنما داشتند ديدم. من هم قاطي اونها شدم و رفتم يه دوري باهاشون زدم. پسر موبلندي که موهاش را از پشت بسته بود راهنما بود، اطلاعات خوبي داشت، مثل اينکه تحصيلکرده رشته اي مرتبط با همين آثار باستاني بود. خيلي جاها را بهمان نشون داد.يک بار ديگه با راهنما رفتيم داخل آپادانا، توضيحات بسيار جالبي مي داد و حيف که دوربين براي ضبط حرفهاش نداشتم. در حين حرفهاش اسم چند نفر از احياءگران اينجا را که دم تالار ملل بود نشون داد، اينطور مي گفت که هر کسي اومده و خدمتي کرده تعدادي اثر هم بلند کرده و با خودش برده ولي بعضي ها 30 سال از عمرشون را براي فهميدن نوشته هاي اين کتيبه ها گذاشتند (خدائيش خود ما ايرانيها اين کار را نمي کنيم) الان ديگه باورم شد که اين کتيبه ها واقعاً ترجمه شدن و براي هر کلمه اش ساليان سال زحمت کشيده شده. مثل اينکه در کل دنيا 5 اي 6 نفر بيشتر نيستند که از اين کتيبه ها سر در مي آورند. اين آقا اطلاعات خوبي به ما داد و در نهايت برد دوباره پيش کتيبه پله هاي شمالي کاخ آپادانا و اونو به همون زبون قديمي خوند و بعدش هم ترجمه اش کرد که حول و حوش 100 نفر دورش بودند. آخرش هم ما را برد بيرون مجموعه (ضلع شرقي) وقسمتي را که قبلاً در کاخ بوده بعدها مسدود شده را نشون داد آنجا هم 4 کتيبه بود اونها را هم ترجمه کرد.

بعد از خداحافظي با راهنما اومدم داخل و رفتم سمت تالار 100 ستون و بعدش هم سمت خزانه شاه ور رفتم بالا سمت مقبره ها که به ظر من جاي عبادت اونها بوده دو تا مقبره هست که يکي به اردشير سوم ويکي به اردشير دوم نسبت داده شده. حالا هم که اومدم از بوفه آب خريدم و نشستم دارم خاطرات ام را مي نويسم. (ساعت 16)

ديگر خسته شده بودم مي خواستم برم سمت شيراز، ديدم يکي ديگه از اين راهنماها داره توضيح مي ده يه دوري هم با اين يکي زدم و بعضي جا هاش را فيلمبرداري کردم.

تا ساعت 17 يا شايدم يه کم بيشتر تو تخت جمشيد بودم که ديگه وقت بازديد هم تموم شده بود. از جلوي درب تخت جمشيد سوار يه پرايد شدم به مقصد ترمينال مرودشت، همونجا که صبح از ميني بوس پياده شدم. تو ماشين با راننده و يه آقاي ديگه که شيرازي بود درباره مشکلات مملکت صحبت کرديم تا رسيديم به ترمينال، از ترمينال هم سوار يک سمند زرد شدم به مقصد شيراز، در بين راه يه خانم که دو بچه داشت کنار نشسته بود. بچه کوچيکش خيلي شيطون بود و از اول راه تا آخر با من بازي مي کرد.

رسيدم سر چهار راه حافظيه از ماشين پياده شدم و 1000 تومان کرايه دادم. از آنجا هم فلکه گاز و مهمانسرا.
مهمانسرا که رسيدم نگهبان همون نگهبان ديشب بود ازش تشکر کردم و يه آب آناناس داشتم تو کيفم بهش دادم. اومدم داخل و وسايلم را تو مهمانسرا گذاشتم و کمي از کتاب تخت جمشيد را خوندم و راه افتادم واسه شام....
وحيد حسني